|
جایتان خالی رفته بودیم زیارت،در مکان همیشگی داخل یکی از غرفه ها که درست روبروی پنجره فولاد می باشد نشسته بودیم. کمی آنسوترمان نیز دختری جوان نشسته بود..
بانویی هم حضور داشت که مانند سیاهکان لشکر این سریالهای تلویزیونی که اتفاقا بسیار نیز تابلو می باشند!مدام در مقابل چشمان ما به این سو و ان سو و به صورت کاملا سفارشی بر روی اعصاب متورم اینجانب رژه میرفت! آخر دخترکی وروجک و بس شیطان داشت که بتازگی طعم تاتی تاتی کردن را چشیده بود و خیال نداشت این تجربه لذت بخش را ولو به هر قیمتی از دست بدهد!از این رو بصورت مستمر آویزان در و دیوار و قفسه کتابهای ادعیه که در کنار اینجانب مفلوک واقع گردیده بود،بید!!
بماند که اینجانب سر ِ اصرار بر باقی ماندن در مکان همیشگی مان، چقدرمچاله شده و ادعیه دست به دست فرمودیم!!!
باری ،همانگونه که نشسته و در افکار و احوال خویش غرق بودیم ، به ناگاه جسمی را مشاهده نمودیم که نمی دانیم از زمین یا آسمان بصورت ییهو و با صدای تالاپ!در کنار اینجانب رویید!!مارا می گویی هاج و واج محو تماشای این جسم ناشناخته بودیم که خود رخ بر ما نمایان ساخت وما حاجیه خانومی را مشاهده فرمودیم بس پرو پیمان!! که پشت به اینجانب نموده و وسط غرفه را فرش نموده بودند!! ماشالله به جانشان!
ابتدایش وا ماندیم که خداوندا پناه بر تو !این دیگر چه قِسمی می باشد،چرا این حاجیه خانم اینگونه پهن شده اند؟نه رو به قبله اند و نه رو به گنبد و بارگاه!!! 
حاجیه خانم که از علامات سوال ریزو درشتی که برسرو کله اینجانب بمانند حباب شکل همی میگرفت و می ترکید، دریافته بود که دو هزار ریالی اینجانب لابلای اعصای متورمان گیر افتاده وچاره ای نمی باشد جز افشای این معمای پیچیده که ذهن حساس و فعال دراژه معصوم را بخود مشغول نموده است!! لذا بدین شکل پرده از راز این رفتار غیر قابل هضم پس کشید!! 
-حاج خانوم: ببخشین من پشتم به شماست
-دراژه: نههههههههه راحت باشین!!
- حاج خانوم: اینجا(وسط غرفه دو متری) قبلا قبرستون بوده و پدر من خدا بیامرز اینجا دفن شده ،که حالا اینطوری شده و من همیشه میام اینجا یه فاتحه ای میخونم!
-دراژه: خدا بیامرزتشون!
- حاج خانوم: خدا اموات شمارو هم بیامرزه،خلاصه ببخشینا!!
دوباره چادر بر صورت کشیده و دیده گان بر هم گذارده و در دل تمنای اندکی حضور نمودیم که...
- مامان ِ نی نی: مهسا بشین...، مهسا به اون دست نزن....، مهسا........ بلا مرده کشتی منو!!
- نی نی :جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغغغغغ!!!
- مامان ِ نی نی: اِاِاِ..بزار سر جاش کتابو...مهسا...مهسااا...
- حاج خانوم: وا مهسا چیه؟!!مهسام شد اسم؟!! اسما چیه می زارین رو بچه هاتون؟!!این همه اسم قشنگ!!فردا باید برا این اسما جواب بدین!!اسم قشنگ بذارین رو بچه هاتون!!! فاطمه،زهرا...
- مامان ِ نی نی متعجب و مستاصل: خب این اسمارو داریم تو خونواده!!
- حاج خانوم: خب داشته باشین!بازم بذارین!!!!
-مامان ِ نی نی!:مهســـــــــــــــــــــــــــــــــــااااااااااااااااااا!!!!
ما سه باره سعی میکنیم به حال خویش بازگردیم!...
-حاج خانوم: اینجا حرمت داره،آدم این ریختی میاد زیارت امام رضا؟! اصلا خجالتم نمی کشن!!!دوره لباشونو همچی خط میکشن و آرایش میکنن که...!!زشته خانوم ،باعث گناه و معصیت!...
باز این حاجیه خانم پیچ ِ کدامین بخت برگشته ای شده ؟آخر رویشان که به دیفال و مامان ِ نی نی است!ما نیز که تکیه گاه پشتشان گشته ایم!به گمانمان تیرشان هدف گیر آن یکی دختر که کمی آنسوتر از ما نشسته،شده باشد!
دوباره دیوار را تکیه گاه سرمان ساختیم اما.... نشد که بشود ...دراژه است دیگر با همان حس کنجکاوی همیشگی که در هیچ کجا دست از دامانمان نمی شوید!! ...همانطور که حاجیه خانم غرق در ایراد سخنرانی و تیر باران فرد مذکور بود، اینجانب به هر زحمتی بود سرمان را چرخاندیم تا این مخاطب بی زبان و بخت برگشته را زیارت کنیم!
دخترک نگون بخت آنچنان تابلویی هم نبود اما بغایت مورد لطف و عنایت حاجیه خانم واقع گشته بود تا درس عبرتی باشد برای سایرین!!
چهارباره سربر دیوار گذارده و دیده بر هم نهادیم...
-حاجیه خانم رو به اینجانب: ببخشین خانوم...
ووااااااااایییییییییی شوریده بخت همی گردیدیدیدیدیدیدم!نوبتی هم باشد جان دراژه نوبت ما است!خداوندا بگیر مارا! گوشه ای از چادر را در حدی که یک چشممان قابل رویت باشد کنار زدیم!!
- دراژه: بله؟
- حاجیه خانم: شما زائرین؟
- دراژه: نه حاج خانوم!چطور مگه؟!!
-حاجیه خانم بر و بر و در چشمانمان: هیچی ،همینطوری!!
- دراژه: همچنان هاج و واج!!
-پدر حاجیه خانم!!!: پاشو بجه ،پاشو!!تو روت با این فاتحه خوندنت!!پاشو برو بابا نخواستم!!!( ما بی ادبیات نیستیم ها، اما حقشان بید!حالمان را گرفت.حاجیه خانم را می گوییم!!)
- حاجیه خانم خطاب به اینجانب و آن یکی دختر:خب خدافظ شما..و به دختر: ببخشینا..حلال کنید!
-دخترک: همچنان خاموش!
- دراژه: نفسی عمیق، غرق در تفکر و بازدر حال خودمان...که اینبار...
-نی نی رو به دراژه!: دَتــــــــــــــــــی..دَته دَته...دَدِه...اِده...
-دراژه: دااااااااالـــــــــــــــــــــــــــــــــی!!!!  

وصله 1: آخرش نفهمیدیم این حاجیه خانم فاتحه درست و درمانی نثار روح آن پد رمرحوم توی گور نمود یا خیر؟!
وصله 2: بازهم نفهمیدیم رسم نصیحت کردن انسانها در خلوت است یا داخل بلندگو؟!!
وصله 3: امام رضا(ع) نیز اینگونه میهمانی را که خود فراخوانده،پذیرایی می کند؟!
وصله4: برداشت آزاد!
|