تبليغاتX
دختری با سیگنالهای دریافتی منفی صفر
 
 
 
VisiOns from a dYing brAIn
   
 

 

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان که دراژه خانم نه اینکه مدتی است گیر درست و درمانی به این و آن نداده اند لذا فی الحال اندکی شیشه خورده های خونشان  سقوط کرده و حال حالگیریشان وخیم گزارش می شود!

از این رو بر آن می شویم کمی گیر بدهیم به در دسترسان کوچه و بازار تا بلکه کمی سرحال آمده ،به زندگیمان برسیم!

امروز هوس کرده ایم واقع گرا شویم! یعنی اینکه هوس کرده ایم گیر بدهیم به ممد رضا گلزار! حال چرا ممدرضا گلزار؟!

خب حال چرا ممد رضا گلزار نه؟!!

می دانیم آقای ممد رضا گلزار خیلی طرفدار دارد. چرایش را دقیقا نمیدانیم!! البته می تواند به دلایل مختلف باشد!یکی شهرتش! خب آن را نیز که همه میگویند  در وهله اول مدیون زیبایی چهره اش می باشد!

آقا جان گیر ما نیز همین می باشد! آخر چه چیز خاصی در چهره ایشان می باشد که باید اینهمه حرف و حدیث سرش بوجود آید و ناپختگانی همچون شمیلا 2 ساعت تمام مخ اینجانب را بابت آن تلیت نمایند؟؟!!!

ما نمی گوییم زشت است ها!اما بعقیده اینجانب قبل از زیبایی در انسان جذابیت مهمتر می باشد! یعنی تاثیرگذار تر است!

ماها اساسا عادت نموده ایم که روی مسائل نه چندان با ارزش حسابهای کلان باز کنیم.(شمیلا)

ماها اصولا سطحی نگریم!(شمیلا)

 

ما به هیچ وجه قصد توهین به شخص  خاصی را نداریم..خب همه موافق یکی هم مخالف!

(شمیلا=/= دراژه)

 

البت بحث و گفتگو در باب مطلب فوق زیاده از حال اینجانب و این مکان می باشد،از این رو درد عوارض این پست را بر جان خریده و خویش را جهت  ارائه دفاعیه ای بس جانانه در پشت صحنه آماده میداریم!

 

وصله1: این پست را با تمام وجود تقدیم می کنیم به دختر دایی عزیز تر از جانمان همی!

وصله2 : آری این آتشی بود که دختر دایی مان برافروخت و شعله اش دامان ممدرضا  گلزار بی نوا را بدین گونه گرفت! تا دراژه هوس کند انتقامش را بابت 2ساعت همکلامی با این بشر (شمیلا) و از دست رفتن تمام لحظه های شیرین و با ارزشی که می توانست در خلوت خویش داشته باشد ،بگیرد!

وصله3: دوس داریم بگوییم ممد رضا! آی حالش گرفته می شود!!

 

 
 
 |    نوشته شده توسط Derazhe
 
   
   

از زمانیکه از آنور کوه بدین ور باز همی گشته ایم، دچار یک سری تغییرات شیمیایی در ساختار فیزیکی خویش گردیده و همچنان آبمان با این ور کوه در یک جوی نمی گنجد!

در حال حاضر حالمان هیچ دلچسب نمی باشد. در گلویمان جسمی را احساس می کنیم به قاعده یک عدد لوبیای چشم بلبلی! بیان نوع لوبیا در تشخیص نوع بیماری  در نزد طبیب جماعت کم بی تاثیر نمی باشد!

به گمانمان دچار آنفلوانزا از نوع "دبلیو ایکس وای زد" شده ایم! چه کنیم دیگر؛ از آنجائیکه اینجانب بسیار با کلاس می باشیم،ورژن  آنفلوانزایمان نیز باید متفاوت باشد!

در هر حال ما هوس کرده ایم پایمان را (البته فقط یکی را علی الحساب!) در کفش اطباء عزیز فرو همی برده و نان ایشان را سرامیک گردانیده و خود درمانی را آغاز همی نماییم!

 

نام بیمار: دراژه

نام طبیب : دراژه

 

مواد لازم جهت برطرف نمودن یک عدد آنفلوانزای نوع اختصاصی!

 

آب نمک جهت قرقره هر 24 ساعت ۲۴۰ بار!(بسته به میزان حال و حس بیمار متغیر می باشد)

از آن کپسولهای سبز و خاکستری (به قول عزیز جون، مادربزرگ پدریمان) هر 6 ساعت 1 عدد(در موارد غیر اورژانس لازم نمی باشد!)

جوشانده  در صورت  شدت فشارهای جانبی روزانه یک لیوان !

ناااااااااااااااز جهت سوء استفاده از سرویسهای ارائه شده، روزانه خروار خروار!

 

در صورت بروز هر یک از علائم زیر به یک  عدد طبیب( خصوصی یا عمومی بودنش توفیری ندارد) جهت امر احیا مراجعه فرمایید !:

- رشد بی رویه لوبیای مذکور و انسداد مجرای تنفسی!

- عدم دریافت پاسخ مناسب از عزیزجون تراپی!

- احساس مرگ شدید!!!

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط Derazhe
 
   
 

 

جایتان خالی رفته بودیم زیارت،در مکان همیشگی داخل یکی از غرفه ها که درست روبروی پنجره فولاد می باشد نشسته بودیم. کمی آنسوترمان نیز دختری جوان نشسته بود..

 بانویی هم حضور داشت که مانند سیاهکان لشکر این سریالهای تلویزیونی که اتفاقا بسیار نیز تابلو می باشند!مدام در مقابل چشمان ما به این سو  و ان سو و به صورت کاملا سفارشی بر روی اعصاب متورم اینجانب رژه میرفت!آخر دخترکی وروجک و بس شیطان داشت که بتازگی طعم تاتی  تاتی کردن را چشیده بود و خیال نداشت این تجربه لذت بخش را ولو به هر قیمتی از دست بدهد!از این رو بصورت مستمر آویزان در و دیوار و قفسه کتابهای ادعیه که در کنار اینجانب مفلوک واقع گردیده بود،بید!!

 بماند که اینجانب سر ِ اصرار بر  باقی ماندن در مکان همیشگی مان، چقدرمچاله شده و ادعیه دست به دست فرمودیم!!!

باری ،همانگونه که نشسته و در افکار و احوال خویش غرق بودیم ، به ناگاه جسمی را مشاهده نمودیم که نمی دانیم از زمین یا آسمان بصورت ییهو و با صدای تالاپ!در کنار اینجانب رویید!!مارا می گویی هاج و واج محو تماشای این جسم ناشناخته بودیم که خود رخ بر ما نمایان ساخت وما حاجیه خانومی را مشاهده فرمودیم بس پرو پیمان!! که پشت به اینجانب نموده و وسط غرفه را فرش نموده بودند!! ماشالله به جانشان!

 ابتدایش وا ماندیم که خداوندا پناه بر تو !این دیگر چه قِسمی می باشد،چرا این حاجیه خانم اینگونه پهن شده اند؟نه رو به قبله اند و نه رو به گنبد و بارگاه!!!

حاجیه خانم که از علامات سوال ریزو درشتی که برسرو کله اینجانب بمانند حباب شکل همی میگرفت و می ترکید،دریافته بود که دو هزار ریالی اینجانب لابلای اعصای متورمان  گیر افتاده وچاره ای نمی باشد جز افشای این معمای پیچیده که ذهن حساس و فعال دراژه معصوم را بخود مشغول نموده است!! لذا بدین شکل پرده از راز این رفتار غیر قابل هضم پس کشید!!

-حاج خانوم: ببخشین من پشتم به شماست

-دراژه: نههههههههه راحت باشین!!

- حاج خانوم: اینجا(وسط غرفه دو متری) قبلا قبرستون بوده و پدر من خدا بیامرز اینجا دفن شده ،که حالا اینطوری شده و من همیشه میام اینجا یه فاتحه ای میخونم!

-دراژه: خدا بیامرزتشون!

- حاج خانوم: خدا اموات شمارو هم بیامرزه،خلاصه ببخشینا!!

 

دوباره چادر بر صورت کشیده و دیده گان بر هم گذارده و در دل تمنای اندکی حضور نمودیم که...

 

- مامان ِ نی نی: مهسا بشین...، مهسا به اون دست نزن....، مهسا........ بلا مرده کشتی منو!!

- نی نی :جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغغغغغ!!!

- مامان ِ نی نی: اِاِاِ..بزار سر جاش کتابو...مهسا...مهسااا...

- حاج خانوم: وا مهسا چیه؟!!مهسام شد اسم؟!! اسما چیه می زارین رو بچه هاتون؟!!این همه اسم قشنگ!!فردا باید برا این اسما جواب بدین!!اسم قشنگ بذارین رو بچه هاتون!!! فاطمه،زهرا...

- مامان ِ نی نی متعجب و مستاصل: خب این اسمارو داریم تو خونواده!!

- حاج خانوم: خب داشته باشین!بازم بذارین!!!!

-مامان ِ نی نی!:مهســـــــــــــــــــــــــــــــــــااااااااااااااااااا!!!!

 

ما سه باره سعی میکنیم به حال خویش بازگردیم!...

 

-حاج خانوم: اینجا حرمت داره،آدم این ریختی میاد زیارت امام رضا؟! اصلا خجالتم نمی کشن!!!دوره لباشونو همچی خط میکشن و آرایش میکنن که...!!زشته خانوم ،باعث گناه  و معصیت!...

 

 باز این حاجیه خانم پیچ ِ کدامین بخت برگشته ای شده ؟آخر رویشان  که به دیفال و مامان ِ نی نی است!ما نیز که تکیه گاه پشتشان گشته ایم!به گمانمان تیرشان هدف گیر آن یکی دختر که کمی آنسوتر از ما نشسته،شده باشد!

دوباره دیوار را تکیه گاه سرمان ساختیم  اما.... نشد که بشود ...دراژه است دیگر با همان حس کنجکاوی همیشگی که در هیچ کجا دست از دامانمان نمی شوید!!...همانطور که حاجیه خانم غرق در ایراد سخنرانی و تیر باران فرد مذکور بود، اینجانب به هر زحمتی بود سرمان را چرخاندیم تا این مخاطب بی زبان و بخت برگشته را زیارت کنیم!

دخترک نگون بخت آنچنان تابلویی هم نبود اما بغایت مورد لطف و عنایت حاجیه خانم واقع گشته بود تا درس عبرتی باشد برای سایرین!!

 

چهارباره سربر دیوار گذارده و دیده بر هم نهادیم...

 

-حاجیه خانم رو به اینجانب: ببخشین خانوم...

ووااااااااایییییییییی شوریده بخت همی گردیدیدیدیدیدیدم!نوبتی هم باشد جان دراژه نوبت ما است!خداوندا بگیر مارا! گوشه ای از چادر را در حدی که یک چشممان قابل رویت باشد کنار زدیم!!

- دراژه: بله؟

- حاجیه خانم: شما زائرین؟

- دراژه: نه حاج خانوم!چطور مگه؟!!

-حاجیه خانم بر و بر و در چشمانمان: هیچی ،همینطوری!!

- دراژه: همچنان هاج و واج!!

 

-پدر حاجیه خانم!!!: پاشو بجه ،پاشو!!تو روت با این فاتحه خوندنت!!پاشو برو بابا نخواستم!!!( ما بی ادبیات نیستیم ها، اما حقشان بید!حالمان را گرفت.حاجیه خانم را می گوییم!!)

 

 

- حاجیه خانم خطاب به اینجانب و آن یکی دختر:خب خدافظ شما..و به دختر: ببخشینا..حلال کنید!

-دخترک: همچنان خاموش!

- دراژه: نفسی عمیق، غرق در تفکر و بازدر حال خودمان...که اینبار...

 

-نی نی رو به دراژه!: دَتــــــــــــــــــی..دَته دَته...دَدِه...اِده...

-دراژه: دااااااااالـــــــــــــــــــــــــــــــــی!!!!

  

وصله 1: آخرش نفهمیدیم این حاجیه خانم فاتحه درست و  درمانی نثار روح آن پد رمرحوم توی گور نمود یا خیر؟!

وصله 2:  بازهم نفهمیدیم رسم نصیحت کردن انسانها در خلوت است یا  داخل بلندگو؟!!

وصله 3: امام رضا(ع) نیز اینگونه میهمانی را که خود فراخوانده،پذیرایی می کند؟!

وصله4: برداشت آزاد!

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط Derazhe
 
   
   

حرف خاصی موجود نمی باشد، نه اینکه نباشد ،اما حس گفتار همچنان  راه نمی پیماید!

از این رو معجونی برای خلق یک فنجان عشق صورتی در ذیل ارائه مینمایم!

هنرجویان محترم به دلخواه میتوانند از ظروف دیگری بجای فنجان استفاده کنند؛ از جمله قابلمه ،ماهی تابه ،دیگ و...!!! فقط لطف فرموده در دستور تهیه این معجون فوق العاده ، از ارائه خلاقیت های ذاتی بشدت خودداری فرموده و فاتحه این دستور کار را نخوانند!

طرز تهیه مطابق تصویر!

           

 

نکات مهم:

همواره سعی کنید حرارت را در حد ملایم و متعادل نگاه داشته و زیاد هم آن را هم نزنید تا شورش بالا نیاید!

بهمین سختی، بهمین خوشمزگی!

می گووییم یک سلامی هم بدهیم بد نباشد!

 

سلام ...

اوهوم!

 

 
 
 |    نوشته شده توسط Derazhe
 
   
   

آدمی هنگامی که از عادتی دست برداشته یا بالاجبار آن را ترک میگوید، علاوه بر آنکه میگویند به انواع امراض شناخته و ناشناخته مبتلا می گردد، بسیاری از توانایی های بالقوه خویش را نیز از دست میدهد!

از آن جمله موجودات می توان به دراژه خانم سرکاری،اشاره کرد که به این عارضه مبتلا گردیده و دیگر حس وبلاگ نویسی شان نمی آید!

امروز نیز که جهت غبارروبی این مکان آشنا و مقدس مشرف شدیم،بر آن گشتیم تا به بهانه این روز عجیب و غریب در زندگی دراژه پستی جدید ثبت و ضبط و ربط؟نماییم ، و این وبلاگ نویسی مان را پایانی بخشیم موقت و در خور!!

همانگونه که نمی دانید، اینجانب در چنین روز گرم و نفس گیری دیده به جهان گشوده، و عالمی را از برکت وجود خویش به دردسر افکندیم!حالا ..بماند...

همین است که می باشد!

تا آنجا که ما می دانیم و دیده و شنیده ایم چنین واقعه محیر العقولی در زندگی تمام موجوداتی که در اطرف ما وول می خورند پیش آمده و به تحقیق ثابت شده که ما تنها مورد از این مجموعه  نمی باشیم!!!

حرف پیرامون این مطلب بسیار است ولیکن چانه اینجانب به همین سادگی ها گرم نمی شود و همانطور که در ابتدا عرض شد حس نوشتنمان همراهی نکرده و راه نمی آید!

تنها می توانیم بگوییم این تکرار برای اینجانب آغازی دوباره  می باشد بعد از ۲۲ سال زندگی مشترک! اووووووووه ببخشید! منظورمان "زندگی... " است!همان زندگی خالی!یعنی تنها زندگی و سه نقطه  و دیگر همان!

دوباره دراژه ،سر خط

نقطه!

 

 
 
 |    نوشته شده توسط Derazhe
 
   
   

خداوند هیچ موجودی را از اصلش دور نکند الهی! بمیریم برای خودمان که اینگونه بی یارو یاور گشتیم!

مارا که شام و ناهارمان را در دنیای مجازی صرف میکردیم و کم مانده بود لحاف و تشک خودمان را نیز در آنجا مستقر کنیم اینگونه بی خانمان کردند!!

حال هم هر از چند گاهی که دلتنگ دوستان می شویم و احساس میکنیم که دنیای مجازی نیز ما را چشم در راهست! باید سر از هر گوشه و کناری( نت کافه ای!) درآورده و دنیا و خانه مجازی مان را غبار روبی کنیم! و بگوییم آآآآآآآآآآآآآآآآآآی ایها الناس ما استیل زنده ایم!!

همینجا از دوستانی که اینجانب را همچنان و در ایام غیبت تنها نگذاشتند کمال سپاس را گذاریم! و در همین مکان از حضور ایشان عذر می طلبیم که فی الحال نمیتوانیم در پاسخ دید آنها بازدیدی ارائه دهیم بس سزاوار!

لیک از ایشان تقاضا می نماییم دندان را بر جگر فشرده تر ساخته و مارا همچنان چشم در راه بمانند!!!

در پایان برای همگی آرزوی سعادت و سلامت نموده و چند عکس جهت ریا تقدیم مینماییم!!!

در ابتدا شاهکاری بدیع و بی نظیر از اینجانب که مدتی پیش در یکی از همین سایتهای معروف ایرانی خلق گشته و به دوستی هدیه شد!!!در فکر حراج این شاهکار نیز نباشید! آقاجان نمیفروشیم!!!

                   

این هم عکسهایی از طبیعت محل زندگی فعلی اینجانب!

 

          

این هم یکی دیگر به انضمام جاسوئیچی!

                      

          

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط Derazhe
 
   
  این روزها بابی جدید اندر احوالات دراژه گشوده شده که بشدت دست و پاگیر احوال نداشته اش می باشد!از این رو حالی برای اینجانب نمانده است تا کماکان به روده درازی پرداخته و استعدادهای نهفته مان رابکار گرفته و اراجیفی سنبل نماییم بس پرطرفدار!(این را قپی آمدیم مبادا برجکمان را هدف گیر شوید!آهِ مان گيراشده است اخيرا و دلمان همانند بال مورچه اي شكننده!!!)

بعد از ۲۴ ساعت از خواب اجباري بر مي خيزيد و با چشماني نيمه باز خود را به پذيرايي رسانده و بر روي كاناپه مجددا ولو مي شويد كه ناگهان صدايي فيوز را از كله مباركتان متواري مينمايد! چشم مي گشاييد و جاسوئچي نامي را مي بينيد كه انگشان شست و سبابه اش را تا حنجره فرو برده و به اصطلاح سوت مي زند!امابعلت عدم توانايي و كسب مهارت لازم جيغي ارائه مي نمايد بس گوش خراش! تا بخود مي آئيد ايشان استارت را تركانده و بسرعت برق مي دود تا در آغوش آباجي يك روز نديده اش فرود آيد !كه بدليل عدم كنترل و سرعت غير مجاز صورتش با فك جنابعالي برخورد نموده و آن را پايين مي آورد!در زير چشم خود اين موجود نيز بادمجاني سبز مي شود بس رسيده ! نعره است كه به آسمان بر مي خيزد و صداي دلنشين قارقار كلاغان بي محل و چه چه پرندگان بي خانمان را در نطفه خفه مي نمايد!!

كارت سيبايتان را دو دستي تقديم دختردايي جانتان مي نماييد تا بروند از  دستگاه خود پرداز برايتان رمز دوم آن را بگيرند. ايشان نيز پس از يك ماه تصميم به احقاق پروژه مزبور گرفته و كارت را ۷۰ كيلومتر آن طرف تر در شهرستان محل کارشان باز هم در نهایت شگفتی و بصورت دو دستی ! تقدیم دستگاه فرموده و پس از تکاپو و شاخ و شانه کشیدن های بسیار جهت نشاندن حرف خویش به کرسی و اثبات توانایی های فردی و ذاتی شان به این موجود بی زبان ،پيغامي دريافت مينمايند بدين مضمون: بنابر دلايل امنيتي كارت شما نگاه داشته مي شود. لطفا با شعبه بانك تماس بگيريد!

یک ماه از پرداخت ۴۰ هزار تومان هزینه شارژمجدد اینترنتتان نگذشته که شرکت مخابرات ناگهان بخاطر می آورد که دراژه نام مفلوکی یک سالی می شود که قبض تلفنشان را پرداخت نکرده است و با وجود اینکه ۷ الی ۸ ماهی خط ایشان دو طرفه قطع و به اصطلاح خودشان بدون بوق می باشد،سركار دراژه خانم زیاده خوش به احوالاتشان گذشته و همچنان بدون پرداخت حتی یک قران در حال استفاده از سرویسهای این شرکت می باشند!لذا همگی دست در یک کاسه فرو برده ،تصميم مي گيرند از پشت خنجري نثار دراژه نگون بخت بفرمایند بس کاری!آ ییییییییییییییییی جومونگ جانمان کجایی؟!!!*  آری این نامردمان بی درنگ و بدون هماهنگ سازی قبلی پورت اینجانب را تخلیه و بساطمان را از دنیای مجازی به خارج پرتاپ نمودند! باشد خیالی نمیباشد! ما که در منزل بسر نمیبریم .حال که اینگونه شد عمرا ۱۰۰ هزار تومان به حسابتان سرازیر کنیم!                                                                      * دیروز جمعه تا ظهر کپیدیم و ظهر بعد از صرف ناهار از ساعت ۳ الی ۱۱ شب به دیدن سریال جومانگ پرداختیم ! تا صبح نیز خواب ایشان و ایل و تبارشان را می دیدیم!! از این رو هنوز تحت تاثیر حضور ایشان در مخیله مان می باشیم!!

به اصرار والده گرامی جهت باز شدن دل کوچک جاسوئیچی که مدتی است بعلت کسالت همشیره آنچنان درست و درمان آویزان  ايشان نگشته و دلی از عزا در نیاورده اند، راهي گردش سه نفره مي شويد.جاسوئيچي هوس گل كوچك نموده و امر مي كنند درون دروازه ايستاده و شوتهاي منحصر بفرد ايشان را دفع نماييد.شما نيز كه نايي از پياده روي برايتان باقي نمانده ترجيح مي دهيد بجاي ايستادن ،در دروازه بنشينيد و ايشان را سرگرم نماييد!هنوز شمارش تان از ۱ به ۲ نرسيده كه جاسوئيچي عنان اختيار از كف داده و با ضربه اي به زير توپ چنان صورتتان را مورد نوازش قرار مي دهد كه عينك تازه يك هفته تحويل گرفته تان از صورت جدا شده و همراه توپ ايشان به سوئي شوت و منهدم مي شود.!!

بگذاريد اين مرثيه نافرجام را پايان بخشيم كه داغمان را در شرف تازه تر شدن قرار ميدهد!

وصله: در تقويم دراژه سوم لغایت یازدهم اردی بهشت سال ۸۸،دهه ضد حال نامگذاري شد!!

 
 
 |    نوشته شده توسط Derazhe
 
   
   

سلام سلام سلام سلام ....................

من چی بودم که حالا بهترم باشه! مغزم هنگ کرده. قد یه سر سوزن هم کار نمیکنه!

اصلا نمیدونم چی بگم! مثه آدم های مسخ شده خیره مانیتورم! هر چند دقیقه یه بار یه جمله اونم بزور تایپ میکنم... دستام سرد ِ سرده...

دراژه بدون حرف!

نمیدونم شاید تحت تاثیر کامنتهاتون قرار گرفتم...محبتتون...کاش میمردم و خیلی حرفهارو نمیشنیدم...توروخدا منو حلال کنید...بخدا از عذاب وجدان دارم میمیرم...

من خیلی اذیتتون کردم..خدا منو ببخشه..همیشه باعث نگرانی و دلواپسی ام...

نمیدونستم شمیلا اینهمه وارد جزئیات شده..بد کرد خیلی بد کرد................

دلم براتون برا تک تک تون تنگ شده بود...از همتون ممنونم از اینکه یادم بودین و برام دعا کردین...

کاش می تونستم جبران کنم...امیدوارم همیشه سالم و سرحال باشین

نگران من نباشین ..حالم خوبه..امروز به هر بدبختی بود از اون خراب شده کندم!! امیدوارم هیچ وقت گذرتون نیافته اونوری...

اما دکترم امر فرمودن باید برم یه جای دنج و آروم با هوای تمیز! الانم با کلی التماس اومدم خونه تا هم بشما سر بزنم و هم کمی از وسیله هامو بردارم... بازم باید برم...یه جایی دور از شهر...

دارم دیییووووووونه میشم...دلم میخواد به حد مرگ گریه کنم...نمیدونم دیگه چرا نمیتونم خوددار باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا نمیتونم بازم جفنگ بگم و اراجیفمو بخورد این وبلاگ بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مثه سربازی می مونم که خلع سلاح شده..مثه بازیگری که نقابش از صورتش افتاده...

کلی حرف دارم...نمیدونم چی...

"نمیدانم چه میخواهم بگویم     زبانم در دهان باز بسته ست......

دلم براتون خیلی تنگ میشه...خیلی خیلی خیلی...............

باید برم..دلم می خواد فرار کنم...توروخدا تنهام نذارین

دعا کنید زود برگردم...هر وقت که بتونم هر طور که شده سعی میکنم بهتون سر بزنم.

دوستون دارم بی نهایت...

اینجا نمیتونم نام ببرم از همه و تشکر کنم...میام وبلاگهاتون.

اما داداش سامورائی عزیزم چون دسترسی دیگه  ای ندارم بهتون همینجا ازتون تشکر می کنم برا همه چی..ببخشین که نگرانتون کردم..خیلی برام عزیزی

حرفام نه تموم میشه و نه کش میاد!

به امید دیدار...

 
 
 |    نوشته شده توسط Derazhe
 
   
   

امروز همینطور که مشغول سیستم تکونی بودم، به یه آرشیو فیلمهای ایرانی توی سیستم برخوردم.

من مدت زیادیه که فیلم ندیدم..حتی خیلی وقته سینما نرفتم! شاید بیشتر از چند سال! یه موقعی عاشق سینما بودم! عشق فیلم و بازیگری! وقتی 14-15 ساله بودم! اما بخاطر مشکلاتی که داشتم نتونستم پیگیرش بشم.

خلاصه امروز یه چنتا از همون فیلمهارو دیدم .یکیش چپ دست بود. بنظرم بهترین فیلمی بود که توی این چندتا فیلم دیدم. و منو خیلی یاد خودم می انداخت! که تو این شرایط هم میشه زندگی عادی داشت! میشه زندگی کرد.

البته شرایط من خیلی بهتر از سارا هست...! اینو سعی می کنم همیشه یادم بمونه!

خیلی تحت تاثیر فیلم قرار گرفتم! خصوصا سکانس پایانی...

و همینطور جمله ای که از  « گابریل گارسیا مارکز » در پایان فیلم نوشته بود:

 

"زندگی آنچه زیسته ایم نیست

بلکه چیزی است که به یاد می آوریم

تا روایتش کنیم."

                                                   

 
 
 |    نوشته شده توسط Derazhe
 
   
   

تعطیلات نوروزی رو به پایان میباشد! جهت اطلاع عرض شد!

نمیدانیم چه بنگاریم! امروز حالمان هیچ مساعد نمیباشد! در وضعیت لک بسر میبریم! یعنی داخل لک میباشیم!

دیشب بعد از مدتها زودتر از همیشه و به مانند مرغان خانگی! سر بر بالین گذاردیم! خسته بودیم.صبح نیز که چشم بگشودیم دیدیم برای اولین بار جاسوئیچی صبح کلاغ خوان  به سر وقتمان نیامده و ما توانسته ایم رکورد شکسته و تا ۱۰ صبح بکپیم!

دیده که بگشودیم به زحمت و محنت بسیار و این پهلو و آن پهلو شدن  تصمیم کبرایمان را گرفته و از تختخواب کندیم!

اما چشممان که به آسمان افتاد دلمان گرفت. آسمان به غایت گرفته و ابری بود! حدس زدیم روز دلچسبی در انتظار مان نباشد!

البته ما در کار جذب انرژی های منفی و از این دست نمیباشیم! اما حس است دیگر،خودش فوران کرده و سرازیر می شود!

با اینکه به حد کفایت خوابیده بودیم اما باز هم احساس کسالت می فرمودیم! نشستیم پای تلوزیون و تصمیم گرفتیم جومونگ را ببینیم! دیدیم با آن تیر و کمان جادوئیش ،تیر ِ از چله ی کمان در رفته آن یکی آقاهه را به سمت خودش دیپورت کرد و او را به هلاکت رسانید! اوووووووووو!!!خلاصه حسابی ذوق مرگ شده و تازه فهمیدیم بابا این جومونگ کــــــــــی بیـــــــــــده!!!  

نهایتا با سرو صدایمان آرامش منزل را بر هم زده و غرو لند اهل خانه و فک و فامیل را بلند نمودیم!

بعد از مدتها صبحانه را به سبک جاسوئیچی میل نمودیم! ! از پای تلوزیون تکان نخوردیم و لقمه های صبحانه از طریق جاسوئیچی به ما منتقل می شد!واااای که چقدر چسبید!

همه چیز خوب بود تا اینکه رفتیم سراغی از ماهی کوچولویمان که گلی می نامیدمش بگیرم! دیدیم گلی جانمان از ما کسل تر می باشد! هر چه با او بازی کردیم و سر به سرش گذاردیم! انگار نه انگار! رفته بود ته آب و داشت کم کمک بی خیال دراژه می شد!

سریع او را به یخچال منتقل کردیم بلکه کمی خنک شده و سر حال بیاید! این کار بر وی موثر واقع شد و گلی جانمان شروع به وول خوردن در تنگ نمود! اما بعد از چند دقیقه همان  وضع قبل تکرار شد و او به صورت افقی ته تنگ بی حرکت خوابید! هر چه تکانش دادیم و آب را عوض کردیم و شوک به او وارد ساختیم کارگر نشد که نشد!

مارا می گوئی بهانه بدست اورده و بنارا بر آه و فغان گذاردیم بس جانگداز!تا دلتان بخواهد اشک ریختیم ! ما گلی جانمان را میخواهییییییییییم!!

هنوز هم او را درون تنگش و بر سر سفره هفت سینمان نگاه داشته ایم،بلکه معجزه ای رخ داده و او به سوی ما باز گردد! اخر دلمان نمی اید او را دور بیاندازیم! با او چه کنیم؟!

مادر ِجان!

دیگر حرفمان نمیآید! دلمان برایش تنگ شده است! شما که نمی دانید چقدر دوست داشتنی و شیکمو بود!

 ما که گفتیم امروز روز ما نخواهد بود...برویم ببینیم با این گلی جانمان چه کنیم!

باران  می بارد!

 

 

وصله: دیدید گفتیم روز بدی است! آن از امپراطور، آن از جومونگ، این همه از گلی جان ما! آی ددم واااااای

 

 
 
 |    نوشته شده توسط Derazhe
 
   
   

                  

 

 
 
 |    نوشته شده توسط Derazhe
 
   
 

 

اینجانب هیچگاه از این روزها خوشمان نیامده است. از نظر دراژه این ایام فقط مختص کسانی است که عاشق بخوربخور، گشت و گذار، دَدَرهای روزانه و شبانه، فک زدنهای بیهوده با این و آن،علاقه مند به شوآف ،الکی خوش و خجسته دل می باشند!

وگرنه دراژه را چه به این وقت گذرانیهای بی ثمر با این جماعت اوباش! 

به دراژه بود،15 اسفند لغایت 15 فرودین هر سال گوشه دنجی پیدا می کرد و لحظه هایش را آنطور که گوارایش بود نوش جان می نمود!

اما آه و فغان که او را به حال خود رها نمی کنند و بسیار مصرند تا او نیز در اینگونه نقشهای کلیشه،کمدی و تا اندازه ای تراژیک، در کنار ایشان به ایفای نقشهای تخیلی بپردازد!

به دراژه بود، تا به حال تمام رسم و آئین های ملی ،آبا و اجدادی به خاک سپرده شده بود! رسمهای  پردردسری از قبیل همین بابا نوروز، اوه ببخشید آن بابا نوئل میباشد! اینها می گویند عمو نوروز!!

اصلا ما چه میگوییم؟!

میگوییم آقاجان دوس دارید؟ حال میکنید؟!خب بروید حالش را ببرید،نوش جان گوارای وجود!

اما ما را چرا قاطی این خاله بازیهایتان می کنید آخر؟! ما را به آتش امیال خویش  زغال مسازید ای نامردمان!

گاهی نیز ما بشدت دست و پا گیر احوالشان می شویم، تا به حدی که می گویند اگر مذکر بودیم تا به حال به دست جوخه های گوشمالی سپرده  شده بودیم بس عبرت انگیز!! با این اخلاق ندیده و نشنیده مان!

اصلا می دانید چیست؟ ما دلمان می خواست به سفرهای گروهی با هم قدان خودمان رهسپار شویم! مثلا دلمان میخواست با گروهی به سرزمین تبس (شاید هم طبس،تبص،طبص،طبث،تبث..بگذریم) برویم و به همین بهانه این یوزارسیف معروف را نیز از نزدیک ببینیم!

شاید می شد مخ این یوزارسیف حکیم را هم بزنیم و از ایشان دعوت کنیم در این دوره انتخابات سرزمین پارس شرکت کنند!

 آه ه ه..اگر این والدین ما می دانستند چه افکار مثبت و سازنده ای را در ذهن می پرورانیم، اینگونه مانع رشد و ترقی و فوران سیگنالهای دریافتی و ارزشمند مان نمی شدند!

آقا جان ما دلمان می خواهد با این افکار قوزقولنجمان ! طعم گوشمالی های مختص ذات فریبکار این مذکران را به جان چشیده ، اما باز هم به اهداف مقدسمان دست یابیم!

آری ،آری بهانه میگیریم! دوس داریم!!

ما که می دانیم این یکسال گذشت ،این هفته نیز هم! نه از آرامش خبری توانیم یافت و نه از سفرهای گروهی به سرزمین عجایب! و آرزوی دیدار یوزارسیف، آن حکیم فرزانه، آن روشنفکر دهر، آن عزیز خدمتگذار(یاد بگیرید!)، آن آخر ضد حال ، آن همیشه رفیق، آن همیشه صبور، آن آن... را نیز به گور که نه ارزشش را ندارد، دور از جانمان باشد الهی! ، به آخر هفته میبریم!

راستی کسی از فرشته وحی با آن صدای تو دماغی اش ! خبری ندارد؟ مدتی است از آن دست الهامات شیرین بر یوزارسیف ارائه ننموده است!

گفتیم شاید دری به تخته ای خورد و بر یوزارسف حکیم برای اختیار سمت عزیزی(ریاست جمهوری! فک کنننننننننن!!) در سرزمین ما،پارس وحی ای نازل فرمود بس هلو!

بس است دیگر، برویم خود را به دست این تقدیر نالایق خویش بسپاریم و به انتظار نیمه ماه نو از هم اکنون شروع به زدن انواع گره های کور بر سبزه های قد و نیم قد سفره هفت سین نماییم! باشد که این بخت شوریده را گور به گور تر کرده  ،میخمان را در همین مکان آرام  و دنج محکمتر بکوبیم!  

در پایان برایتان هرچه دوس دارید آرزو می نماییم! بروید بریزید و بپاشید و حالش را به نوایی برسانید!!!

 

 
 
 |    نوشته شده توسط Derazhe
 
   
   

بعلت درخواستهای بیشمار دوستان و پا فشاری بی حد و حصر ایشان جهت نوشتن مطالب جدید، بر آن شدیم این دعوت را لبیک فرموده و آپ کنیمممممممم!!

چند روز پیش  جهت از سر باز کردن جاسوئیچی و نجات از دست وی به ایشان قول پخت کیکی داده بودیم بس خوشمزه! خلاصه هر چه سعی کردیم راه دو دره بازی را در پیش بگیریم و ایشان را به سمت های مختلف بپیچانیم نشد که بشود!

از این رو دست به دامان والده گشتیم و با عجز و التماس از ایشان خواستیم در این پروژه جانکاه مارا یاری بفرمایند! ایشان هم بعد از کلی ناز و غمزه  و باج گیری از اینجانب رضایت داده و آستین همت بالا زده و شروع به همکاری نمودند! بماند که بنده وقتی در حال انجام پروژه ای باشم آبم با همکار  و دستیار در یک جوی نرفته و داد همگان را در می اورم،و بالعکس!تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

خصوصا اینکه والده محترمه پا درون کفش بنده گذاردند و از دستورات اینجانب جهت تهیه کیک بخت برگشته سرپیچی نموده و همزن آلوده به مواد اولیه را در سفیده فرو بردند!!!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

مارا می گوئی دادمان به عرش اعلی رفت که چه میکنی ای  مادر! خلاصه بقیه کار را در دست گرفته و در حد توان غر و لند تحویل جامعه دادیم! تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comاین کیک ، کیک نمیشود..عمرا اگر ور بیاید! ما را چه به همکار گرفتن...البته بگوییم قسمتهای آخر را در دلمان گفتیم! چون دلمان نمیخواست به دیدار کرام الکاتبین مشرف شویم!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

خلاصه مواد را در قالب مخصوص ریخته و ودر درون فر گذاردیم! و خودمان را جهت رفع خستگی و رسیدن به آرامش مورد نیاز به بیشه مان رساندیم!(اتاقمان) نیم ساعتی نگذشته بود که بوی سوختگی مارا از جا پراند و به مطبخ پرتاب کرد! وااااااااای پروردگار من ! چه فاجعه ای! چه میبینیم؟! کیک بقدری ور آمده بود که از قالبش پا به بیرون گذارده و در کف سینی فرود امده بود! تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

میبینید آدم بد شانس را؟! ضایع شدیم رفت! تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comحال اگر خودمان بودیم،عمرا اینقدر ور می آمد. والده را میگوئید؟ برق پیروزی در چشمانش میدرخشید و گاه گاهی گوشه چشمی نیز به ما حواله میکرد!تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

ما هم هرچه دست و پا زدیم بگوییم مادرجان این ظرف از ابتدا کوچک بوده و گرنه این کیک که کیک نمیشود و از این دست به قول والده توجیهات ، کارگر نشد که نشد و اینجانب در نهایت واماندگی و گرفتگی حال و روز به اتاقمان بازگشتیم و به تنها یاور و همدممان رایانه و فی الفور اینترنت و پس از آن به وبلاگمان پناه آوردیم!

آنطرف تر هم صدای به به و چه چه فاتحان بی جهت سرخوش از پیروزی کشکی و آبکی بلند است ، نه انگار که سرآشپز این ماجرا دراژه نام گمنامی بوده است!تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com باشد گوارای وجودشان! ما که بخیل نیستیم! تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

 وصله ۱ : تا ما باشیم که از این قولهای حیثیتی به هیچ موجودی ندهیم!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

وصله ۲: چه کسی گفت فعالیت گروهی؟ بگویید خدمتش برسیم!تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

وصله۳: چه گفتید؟؟؟؟؟ خودمان پیشنهاد دادیم؟؟؟!

وصله ۴: بیجا کردیم!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط Derazhe
 
   
   

یکی از دوستان عزیزم (آقای سامورائی) مطلبی داشتند که به من افتخار دادند تا از طریق این وبلاگ انتشارش بدم. از شما دوستان گلم خواهش میکنم لطف کنید نظرتون و راجع به این مساله  و این مطلب ارائه بفرمایین. با تشکر

 

امروز از اداره همراه يكي از همكارام برميگشتيم چند ماه قبل من برا مراسم نامزديش فيلم برداري كرده بودم. هنوز فيلمشو بهش ندادم يعني فرصت نكردم آماده اش كنم. من البته فيلمبردار مجالس نيستم كارم سينماي تجربي وفيلم كوتاهه.
يه دفعه به شوخي و جدي بهم گفت: فلاني اينقدر فيلم نامزديمو ندادي تا بهم خورد!
راستش فكر كردم شوخي ميكنه ،گفتم بابا بيخيخي اين حرفا چيه ميگي ؟گفت نه بابا قضيه جديه. دو سه ماهي ميشه دختره بهم ميگه دوست ندارم !دنبالم نيا نميخوام بات بيرون بگردم !و اين حرفا.

راستش خيلي ناراحت شدم . بيشتر از يه بابت كه اين رفيقمو ميشناسم كه چقدر بچه پاكيه وباور كنيد كه تو هيچ خطي نيست. نه اهل دود و دمه نه زن بازي و نه هيچ چيز ديگه. يه آدم ساده و سالم كه فقط اهل زندگيه. گفتم خوب حالا حرف حسابش چيه يه نامه در اورد بهم داد گفت اينو داده گفته كه نميخوام بهت روبرو بگم ..برو بخونش (ديدم نامه خصوصيه نگرفتمش) گفتم خودت خلاصشو بگو ديگه.
گفت خلاصش اينه كه دوست ندارم ونميدونم چرا دوست ندارم فقط بايد همه چي بهم بخوره چون ديگه نميتونم تحملت كنم!!!
 تمام امرو.ز به اين قضيه فكر ميكردم وياد روزي افتادم كه يه فيلم نامه كوتاه رو تو كلاس فيلم نامه نويسي خوندم كه شخصيت داستانم عاشق يه دختري ميشد وقتي اولين بار ديده بودش. از استاد تا شاگردها همه ايراد گرفتن كه مگه ميشه يه همچين چيزي؟ ادم براي دوست داشتن يه نفر بايد دليل داشته باشه و براي دوست نداشتنش هم بايد دليل داشته باشه!
يه چيز ديگه ا،صلا تو دنياي شما زنها چي ميگذره كه يه دفعه فكر ميكنيد خيلي راحت به يه نفر بايد بگيد ديگه دوستش نداريد؟!!


 

 
 
 |    نوشته شده توسط Derazhe
 
   
   

گفتیم شاید بد نباشد ببینیم این سر کار دراژه خانوم  در سالی که گذشت چه بوته زار گلهایی به آب داده اند!

هچهههه! صبر آمد! بگوییم یا نگوییم؟! میدانیم باعث بسی شرمساریست اما فاش میگوییم و از گفته خود دلشادیم بنده عشیقم و هااااا؟... نه یعنی فاش میگوییم تا درس عبرتی باشد برای  ببخشین سیگنالهای دریافتی از مغز  اینجانب در حال تق و توق*  هستند شما به باهوشی خودتون کامل کنید!

خب از چی بگم؟ از کجا بگم؟؟؟؟؟ آی ددم وااای

 

-  مسافرت:     -۰-    

- گردشهای خارج شهر:   -۴-  

- معنویات: -۱۲-   (واجبات را در حد توان! عطای مستحباتمان را نیز به لقایمان بخشیدند! باشد که رستگار شویم)

- ورزش: -۱-       (آنهم اراده میکردیم و میرفتیم قلمبه پولی در جیب دولت خدمتگزار می چپاندیم و بعد هم بای تا های مجدد!)

- رقص: -۸-       (هفته ای یک بار معمولا آنهم در هنگام پخش برنامه مورد علاقه برادر کوچکمان ، "عمو فیتیله ای ها! انسان باید از موقعیتهای بوجود امده نهایت استفاده را ببرد!)

- اینترنت و وابسته جات: ۲۰   ( ترکوندم!!!)

- دپرشن: ۱۸     ( )

- بی حوصلگی: ۷۵/۱۷   (البته با دلیل موجه)

بچه داری: ۲۰  ( هیییییییی گمراه نشین بابا جزو دروس  اختیاری که چه عرض کنم، اجباری عملی بیده!والدینمان نه اینکه دیدند ما تنها هستیم و ممکن  است روحیات آفتاب ندیده مان آزرده خاطر شود، بر آن شدند برایمان همبازی دست و پا کنند خفن! بماند که ما با این هم بازی جدیدمان یک و نیم دهه ای اختلاف زمانی داریم! فعلا که ایشان روی هرچه جاسوئیچی را روشن نموده و بشدت تمایل به آویزان شدن از ما را دارند)در منزل به ما بی بی سیتر نیز میگویند!

کار: -۲-     ( سالی یک پروژه برداریم کافی ست .تا یک قرن با این رو حیات ما طول میکشد انجامش)

.

.

نوووووووووووووووووووووووییییییییییییییییییییییزززززززززززززززز

Error!

No response to paging!

وای وااااااااااای ... دود از کله مان در حال تیک آف می باشد!

بازهم هست اما نمیدانیم چه! شما یاد اوری کنید!

 

نتیجه اخلاقی اجتماعی فرهنگی علمی اقتصادی هنری خانوادگی درام.......:   

 - مردود - 

 

وصله: تق و توق:  صدای ایجاد شده  هنگام ترکیدن فیوز!

 

 
 
 |    نوشته شده توسط Derazhe
 
   
     

این چند روز اخیر، بهترین ساعات عمرمان! را در یکی از همین بیمار خانه های سطح شهر گذراندیم.بهترین از آن لحاظ که گل بودیم ، به چمن نیز آلوده شدیم!

حکایت از این قرار بود که اندر پی شناسایی یک عامل ناشناخته رهسپار گردیدیم! از درد اصرار بود و از ما اکراه! آخرش هم نفهمیدیم چی به چه بود...رفت اندر خم تاثیرات ظاهری مسکن نام معروفی و رخ نهان کرد بس حالگیر!

فی الحال منتظریم  مگر دوباره روی بنماید و تکلیف ملتی را با ذات کریه و پنهانش آفتابی نماید!

حاصل این چند روز بیمار خانه گردی ، جز دیدن انواع و اقسام اشکال درد آلود و ملال آور،طی طریق های بیشمار و چشم در راه بودن های ناتمام،استنشاق انواع اکسیژن ناخالص و در نتیجه برخورد آن به تریج نازک قبای تارهای صوتی  و تنفسی اینجانب و تورم آنها، و نوش جان نمودن ورژن های گوناگونی از سوزن های ته گرد و ته صاف و وریدی و زیر پوستی و روی پوستی و ...بیشتر نبـــــــــــــــید!

بماند که چه چیزها که در این مکانهای سونوگرافیکی ندیدیم و نشنیدیم! نوبت را به بهایی بس ارزان در آنجا به حراج گذارده بودند! نه اینکه خدای ناکرده گمان کنید یک وقتی کسی حق خوری می کرد ها،نه!در انجا میزان پذیرش بیمار بعلت تراکم فله ای بود! نه عددی! در هر نوبت ۱۰نفر وارد شده و ۲۰نفر به بیرون پرتاب میشدند! در داخل اتاق نیز چند نفر آماده سونوگرافی بودند.هرکس زورش بیشتر بود اول میشد !(یعنی  روی تخت ولو میشد!) فقط بعلت کمبود وقت! حال بماند که چند نفر از شدت فشار ...مجبور میشدند مثانه به زحمت پر شده خویش را خالی نموده دوباره پر کنند!!!

آخ که یاد اوریش دردمان را مضاف گردانید بس ناجور!

در هر صورت خواستیم از این طریق به اطلاع انواع دوستان و آشنایان برسانیم ،اینجانب در وضعیت اورژانس بسر برده و هر آن بیم ان می رود اندر خم کسب تجربه ای جدید راهی دیار سبز جامگان و شنبلیله وصف شدگان (همونا که آمپول میزنن!!) بشویم!

در خاتمه آرزومندیم خاطر نازکتان ملول نگردد و اندر پیچ و خم این لا مکان  آواره نگردید بس الهی!

 

 وصله ۱: نمیدانستیم اینقدر با این "اَندر" مانوسیم!(حال میکنیم)

وصله۲: در مورد اسم وبلاگ دقیقا اشاره به وضعیت اینجانب از لحاظ بیشتر روحی دارد! بگیرید دیگر!

وصله۳: جدای از تمام ناخوشیها نمیدانید چه حالی دارد ملتی را مچل(منظورمان همان نگران)(ربطش را نمیدانیم) خودت بکنی! (سادیسم نداریم بخدا)

وصله۴: آااااااااااخ مُردم.......!

وصله۵: بعلت عدم همکاری صورتکها از ارائه این وصله جداْ معذوریم!

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط Derazhe
 
   
   

دیر وقته...البته برای من انگار تازه دم غروبه!

این روزها همه چی یه جوریه...

هیچ دلچسب نیست...

من مجاز به بودن نیستم امشب...

فردا باید برم یه جایی

شاید برگشتم

شایدم نه!

اگه نیومدم حلالم کنید...

دیگه گفتنم نمیاد. یعنی،

حرفی ندارم که بگم...

به امید دیدار

 

 
 
 |    نوشته شده توسط Derazhe
 
   
   

طعم خیس اندوه و اتفاق افتاده
یه آه ،خداحافظ ، یه فاجعه ی ساده
خالی شدم از رویا ، حسی من و از من برد
یه سایه شبیه من پشت پنجره پژمرد

ای معجزه ی خاموش ، یه حادثه روشن شو

یه لحظه ، فقط یه آه ، هم جنس شکفتن شو


از روزن این کنج خاکستری پرپر
مشغول تماشای ویرون شدن من شو

برگرد به برگشتن ، از فاصله دورم کن
یه خاطره با من باش ، یه گریه غرورم کن
از گرگر بی رحم ِاین تجربه ی من سوز
پرواز رهایی باش به ضیافت دیروز


به کوچه که پیوستی ، شهر از تو لبالب شد
لحظه آخر لحظه ، شب عاقبت شب شد
آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بود
راهی شدنت حرفِ نقطه چینه پایان بود

ای معجزه ی خاموش ، یه حادثه روشن شو

یه لحظه ، فقط یه آه ، هم جنس شکفتن شو


از روزنِ این کنج ِ خاکستریِ پرپر
مشغول تماشای ویرون شدن من شو

                                           Download Here

                               

 

 
 
 |    نوشته شده توسط Derazhe
 
   
   

سلام به دوستان قدیمی و شاید جدید!

تصمیم گرفتم یه جابجایی داشته باشم...بدلایلی

شاید موثر باشه.شاید بی تاثیر!

دوباره من،سر خط!

 
 
 |    نوشته شده توسط Derazhe
 

pctfx3.3

Pink Bear Template

Interactive Multimedia CD گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Team

ثبت دامنه میزبانی وب ثبت سایت دامنه فارسی